LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟎
پارت ۴۰ | دلیل یک ملاقات
سکوت اتاق سنگینتر از همیشه بود.
همه منتظر بودند بفهمند مرد داخل تصویر چه کسی بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «این چهره...»
کای به صفحهی خاموش نگاه کرد.
ـ «اون رو میشناسم.»
همه به سمتش برگشتند.
جینوو پرسید:
ـ «کیه؟»
کای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام جواب داد:
ـ «استاد قدیمی ما.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «استاد؟»
کای سرش را تکان داد.
ـ «کسی که به من و جونگکوک یاد داد چطور زنده بمونیم.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «ولی اون سالها پیش ناپدید شد.»
صدای آرامی از پشت سر آمد.
ـ «نه...»
همه برگشتند.
دو هیون کنار در ایستاده بود.
ـ «اون ناپدید نشد.»
مکث کرد.
ـ «اون منتظر بود.»
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ «همه فقط حرف میزنید! یکی حقیقت رو کامل بگه.»
دو هیون نزدیکتر آمد.
ـ «حقیقت اینه که ورود سوا به زندگی تو اتفاقی نبود.»
سوا نگاهش را پایین انداخت.
ـ «پس من واقعاً فقط یه بخشی از نقشه بودم...»
جونگکوک سریع گفت:
ـ «نه.»
همه ساکت شدند.
او ادامه داد:
ـ «هیچکس حق نداره تو رو یه مهره بدونه.»
سوا برای لحظهای به او نگاه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
صدای پیام جدیدی از گوشی جونگکوک آمد.
یک فایل ارسال شده بود.
فرستنده:
ناشناس
جونگکوک فایل را باز کرد.
ویدئو شروع شد.
این بار...
تصویر یک اتاق قدیمی بود.
صدای مردی شنیده شد:
ـ «اگه اینو میبینی، یعنی هنوز زندهای، جونگکوک.»
همه ساکت شدند.
صدا ادامه داد:
ـ «اما یه چیزی رو باید بدونی...»
مکث.
ـ «سوا تنها کسی نیست که از گذشتهی ما خبر داره.»
تصویر روی یک پرونده زوم کرد.
روی پرونده نوشته شده بود:
پرونده: درس من
جونگکوک با دیدن اسم پرونده خشکش زد.
سوا آرام پرسید:
ـ «چرا اسم من روی اینه؟»
ویدئو ادامه پیدا کرد:
ـ «چون داستان سوا... خیلی قبلتر از چیزی که فکر میکنید شروع شده.»
تصویر قطع شد.
و این بار...
هیچکس حتی نمیدانست به چه کسی باید اعتماد کند.
PART🎁
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟎
پارت ۴۰ | دلیل یک ملاقات
سکوت اتاق سنگینتر از همیشه بود.
همه منتظر بودند بفهمند مرد داخل تصویر چه کسی بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «این چهره...»
کای به صفحهی خاموش نگاه کرد.
ـ «اون رو میشناسم.»
همه به سمتش برگشتند.
جینوو پرسید:
ـ «کیه؟»
کای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام جواب داد:
ـ «استاد قدیمی ما.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «استاد؟»
کای سرش را تکان داد.
ـ «کسی که به من و جونگکوک یاد داد چطور زنده بمونیم.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «ولی اون سالها پیش ناپدید شد.»
صدای آرامی از پشت سر آمد.
ـ «نه...»
همه برگشتند.
دو هیون کنار در ایستاده بود.
ـ «اون ناپدید نشد.»
مکث کرد.
ـ «اون منتظر بود.»
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ «همه فقط حرف میزنید! یکی حقیقت رو کامل بگه.»
دو هیون نزدیکتر آمد.
ـ «حقیقت اینه که ورود سوا به زندگی تو اتفاقی نبود.»
سوا نگاهش را پایین انداخت.
ـ «پس من واقعاً فقط یه بخشی از نقشه بودم...»
جونگکوک سریع گفت:
ـ «نه.»
همه ساکت شدند.
او ادامه داد:
ـ «هیچکس حق نداره تو رو یه مهره بدونه.»
سوا برای لحظهای به او نگاه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
صدای پیام جدیدی از گوشی جونگکوک آمد.
یک فایل ارسال شده بود.
فرستنده:
ناشناس
جونگکوک فایل را باز کرد.
ویدئو شروع شد.
این بار...
تصویر یک اتاق قدیمی بود.
صدای مردی شنیده شد:
ـ «اگه اینو میبینی، یعنی هنوز زندهای، جونگکوک.»
همه ساکت شدند.
صدا ادامه داد:
ـ «اما یه چیزی رو باید بدونی...»
مکث.
ـ «سوا تنها کسی نیست که از گذشتهی ما خبر داره.»
تصویر روی یک پرونده زوم کرد.
روی پرونده نوشته شده بود:
پرونده: درس من
جونگکوک با دیدن اسم پرونده خشکش زد.
سوا آرام پرسید:
ـ «چرا اسم من روی اینه؟»
ویدئو ادامه پیدا کرد:
ـ «چون داستان سوا... خیلی قبلتر از چیزی که فکر میکنید شروع شده.»
تصویر قطع شد.
و این بار...
هیچکس حتی نمیدانست به چه کسی باید اعتماد کند.
PART🎁
- ۳۹۵
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط